ناممکنبودنِ وفاداری: چرا Watchmen اثری دشوار برای اقتباس سینمایی است؟
۱. مقدمه: مسئله واقعاً چیست؟
رمان گرافیکی Watchmen نوشتهی آلن مور و با طراحی دیو گیبونز، یکی از نمونههای برجستهی روایتپردازی در کمیک مدرن است که از طریق ترکیب ساختار بصری، روایت چندلایه، اسناد درونداستانی و بازاندیشی انتقادی دربارهی ابرقهرمان، مرزهای متعارف این رسانه را گسترش میدهد. اقتباس سینمایی زک اسنایدر در سال ۲۰۰۹ نشان داد که بازسازی نسبتاً وفادارانهی رویدادها و تصاویر یک کمیک، الزاماً به بازتولید سازوکارهای معنایی آن منجر نمیشود. مسئلهی اصلی این پژوهش، بررسی تفاوت میان انتقال داستان و انتقال تجربهی روایی است. با تکیه بر مفاهیم روایتشناسی، نظریهی اقتباس و ویژگیهای اختصاصی رسانهی کمیک، استدلال میشود که دشواری اقتباس از Watchmen نه در ناممکنبودن مطلق انتقال آن به سینما، بلکه در وابستگی متقابل فرم و محتوا در اثر اصلی نهفته است. در این چارچوب، فیلم اسنایدر نه صرفاً نسخهای ناموفق یا موفق از کمیک، بلکه تفسیری سینمایی تلقی میشود که در فرایند انتقال، بخشی از ظرفیتهای اثر را حفظ و بخشی دیگر را بازآرایی میکند.
وقتی از غیرقابلاقتباسبودن Watchmen صحبت میکنیم، در ابتدا باید میان دو ادعای متفاوت تمایز قائل شویم: نخست، اینکه ساخت فیلمی بر اساس این اثر از نظر فنی و روایی ناممکن است؛ دوم، اینکه بازآفرینی کامل تجربهی هنری کمیک در رسانهای دیگر با محدودیتهای اساسی مواجه میشود.
ادعای نخست با واقعیت تاریخی سازگار نیست. فیلم Watchmen به کارگردانی زک اسنایدر در سال ۲۰۰۹ ساخته شد و داستان اصلی را با تغییراتی در ساختار و پایانبندی به سینما منتقل کرد. بنابراین، مسئلهی پژوهش نمیتواند صرفاً امکان یا عدم امکان ساخت فیلم باشد. پرسش دقیقتر این است: چرا بازسازی داستان و حتی بسیاری از تصاویر کمیک، لزوماً به بازتولید همان تجربهی زیباییشناختی و فکری منجر نمیشود؟
برای پاسخدادن به این پرسش باید از تصور رایجی فاصله بگیریم که اقتباس را عمدتاً انتقال مجموعهای از شخصیتها، رویدادها و دیالوگها میداند. در برخی آثار، داستان را میتوان از طریق رسانههای مختلف بازگو کرد، بیآنکه بخش عمدهای از کارکرد آن تغییر کند. اما در آثاری مانند Watchmen، شیوهی روایت بهاندازهی خود رویدادها اهمیت دارد.
کمیک مور و گیبونز فقط دربارهی ابرقهرمانانی نیست که با توطئهای سیاسی روبهرو میشوند؛ اثر دربارهی چگونگی تولید معنا از طریق تصاویر، تکرارها، تناقضها و همنشینی روایتهای مختلف نیز هست. از این منظر، دشواری اقتباس زمانی آغاز میشود که فیلمساز باید تصمیم بگیرد کدام عناصر را حفظ کند و کدام را به زبان رسانهی جدید ترجمه کند.
۲. فرم کمیک: چرا صفحه فقط ظرف داستان نیست؟
یکی از ویژگیهای بنیادین Watchmen، استفادهی دقیق و حسابشده از ساختار صفحه است. در بخش بزرگی از کمیک، شبکهی نهقابی نقش مهمی در تنظیم ریتم روایت دارد. این الگوی منظم به خواننده اجازه میدهد روابط میان لحظههای مختلف را در یک صفحه مشاهده کند و از طریق مقایسهی قابها، به جزئیاتی پی ببرد که ممکن است در خواندن خطی داستان کمتر آشکار شوند.
در سینما، تصاویر بهطور معمول در امتداد زمان عرضه میشوند. تدوین، حرکت دوربین، مدت نما و ترتیب نماها تعیین میکنند مخاطب چه زمانی با اطلاعات مواجه شود. در کمیک، خواننده علاوه بر دنبالکردن ترتیب قابها، میتواند نگاهش را میان آنها حرکت دهد، مکث کند و برای مقایسه به تصویر قبلی بازگردد.
این تفاوت، تفاوتی صرفاً فنی نیست. صفحهی کمیک امکان همزمانی نسبی چند لحظهی روایی را فراهم میکند؛ لحظاتی که هرکدام در قاب جداگانهای قرار دارند، اما در میدان دید خواننده با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند.
البته سینما نیز قادر است روابط بصری پیچیدهای ایجاد کند. نمای طولانی، تدوین موازی، میزانسن و ترکیببندی میتوانند برخی از این کارکردها را بازآفرینی کنند. بنابراین، نباید تفاوت دو رسانه را به تقابل سادهی «کمیک ایستا» و «سینمای متحرک» تقلیل داد. مسئله این است که هر رسانه، ابزارها و محدودیتهای خاص خود را برای سازماندهی توجه مخاطب دارد. در Watchmen، این ابزارها با چنان دقتی به کار گرفته شدهاند که حذف یا تغییر آنها ممکن است بر نحوهی درک روایت تأثیر بگذارد. در نتیجه، فیلمساز با مسئلهای پیچیدهتر از انتخاب نماهای مشابه تصاویر کتاب مواجه است: او باید کارکرد آن تصاویر را در نظامی متفاوت از ادراک بازسازی کند.
۳. فصل پنجم؛ تقارن بهمثابهی استدلال
فصل پنجم Watchmen با عنوان Fearful Symmetry نمونهای روشن از پیوند فرم و معناست. در این فصل، صفحات بهشکلی آینهای سامان یافتهاند؛ صفحههای آغازین با صفحههای پایانی متناظرند و ساختار کلی به سوی نقطهای مرکزی حرکت میکند.
این تقارن را نمیتوان صرفاً بازی فرمی یا نمایش مهارت طراح دانست. عنوان فصل نیز با شعر «ببر» ویلیام بلیک ارتباط دارد؛ شعری که پرسش از تقارن هولناک را با مسئلهی آفرینش و ماهیت نیروهای متضاد پیوند میدهد.
اهمیت این ساختار در آن است که خواننده فقط دربارهی نظم، خشونت یا بازگشت الگوها اطلاعات دریافت نمیکند، بلکه با تجربهای بصری مواجه میشود که این مفاهیم را در شکل خود صفحه اجرا میکند. فرم، موضوع را توضیح نمیدهد؛ آن را به تجربهای قابل مشاهده تبدیل میکند.
این ویژگی مسئلهی اقتباس را پیچیدهتر میسازد. یک فیلم میتواند رویدادهای این فصل را نمایش دهد، دیالوگهای آن را حفظ کند و حتی ترکیببندیهای مشابهی بسازد؛ اما بازآفرینی دقیق تقارن میان صفحات، به همان معنایی که در ساختار کتاب وجود دارد، بهسادگی ممکن نیست.
فیلم میتواند از تقارن در تدوین یا قاببندی استفاده کند، ولی چنین انتخابی لزوماً معادل تجربهی خواندن صفحاتی نیست که از نظر مادی و فضایی مقابل یکدیگر قرار گرفتهاند. به بیان دیگر، اقتباس موفق باید بهجای تقلید ظاهری از فرم، به دنبال یافتن معادلی سینمایی برای کارکرد آن باشد؛ معادلی که ممکن است خود به تفسیر تازهای از اثر تبدیل شود.
۴. روایتهای درون روایت: جهان داستانی فراتر از خط اصلی
یکی دیگر از پیچیدگیهای Watchmen، حضور متنها و اسناد خیالی در کنار روایت اصلی است. گزارشهای روانشناختی، نامهها، خاطرات و مطالب مرتبط با جهان داستانی، اطلاعاتی را فراهم میکنند که صرفاً تکرار اتفاقات کمیک نیستند. این اسناد، جهان اثر را گسترش میدهند و فاصلهای میان آنچه شخصیتها تجربه میکنند و آنچه دربارهی خودشان گفته میشود ایجاد میکنند.
وجود کمیکِ درونکمیک، Tales Of The Black Freighter، این ساختار را پیچیدهتر میکند. داستان ملوانی که در مواجهه با فاجعه به خشونت و نابودی نزدیک میشود، در کنار روایت اصلی قرار میگیرد و امکان خوانش موازی آن را فراهم میکند. مخاطب میتواند میان رفتار شخصیتهای داستان فرعی و تصمیمهای شخصیتهای اصلی ارتباط برقرار کند، بدون آنکه اثر الزاماً این ارتباط را بهصورت توضیحی مستقیم بیان کند.
این شیوه، بخشی از قدرت Watchmen را در ایجاد معنا از طریق مجاورت و مقایسه نشان میدهد. گاهی معنای یک صحنه نه فقط در خود آن، بلکه در رابطهاش با متنی دیگر شکل میگیرد.
اقتباس سینمایی با محدودیت زمان روبهروست. افزودن تمام اسناد و روایتهای فرعی میتواند ریتم فیلم را مختل کند یا مدت آن را افزایش دهد. حذف آنها نیز ممکن است بخشی از معماری فکری اثر را از بین ببرد. فیلم اسنایدر برخی از این عناصر را کنار گذاشت یا به نسخههای دیگر منتقل کرد؛ از جمله اینکه داستان دزدان دریایی در نسخهی سینمایی بهصورت یک روایت مستقل و کامل حضور ندارد و در اقتباس انیمیشنی جداگانه گسترش یافت.
این تصمیم را نباید صرفاً حذف اطلاعات فرعی دانست. هنگامی که یک روایت درونداستانی از ساختار اصلی جدا میشود، رابطهی مستقیم و همزمان آن با وقایع اصلی نیز تغییر میکند. آنچه در کتاب از طریق همجواری صفحات تجربه میشود، در نسخهای دیگر ممکن است به تجربهای جداگانه تبدیل شود.
۵. شخصیتها و مسئلهی فروکاستن ابهام اخلاقی
Watchmen تصویری انتقادی از اسطورهی ابرقهرمان ارائه میدهد. شخصیتهای آن نه تجسمهای بینقص عدالت، بلکه انسانهایی با تناقضهای اخلاقی، آسیبهای روانی، میل به قدرت و برداشتهای متفاوت از مسئولیتاند.
رورشاخ، برای مثال، جهان را از خلال تقابلی سخت میان فساد و پاکی میبیند. پایبندی او به اصولی تغییرناپذیر میتواند در نگاه نخست نشانهی مقاومت در برابر سازش اخلاقی به نظر برسد، اما همین قطعیت، او را از درک پیچیدگی موقعیتهای انسانی دور میکند. در مقابل، آدرین وایت یا اوزیماندیاس، برای جلوگیری از فاجعهای جهانی به اقدامی جمعی و فریبکارانه دست میزند که مشروعیت اخلاقی آن همچنان محل مناقشه است.
اهمیت این شخصیتها در آن است که اثر پاسخ اخلاقی را از پیش تعیین نمیکند. مخاطب باید میان پیامدهای واقعی تصمیمها، انگیزههای شخصیتها و ادعاهای آنان دربارهی خیر عمومی داوری کند.
سینما قادر است چنین ابهامی را حفظ کند؛ بااینحال، زبان تصویری فیلم میتواند بر دریافت مخاطب از شخصیتها تأثیر بگذارد. تأکید بر بدنهای قدرتمند، صحنههای مبارزه، حرکت آهسته و خشونت عریان ممکن است شخصیتها را به چهرههایی اسطورهایتر و باشکوهتر تبدیل کند. در چنین شرایطی، اثری که قصد دارد اسطورهی قهرمان را به پرسش بکشد، ممکن است ناخواسته بخشی از جذابیت اسطورهای او را بازتولید کند.
این مسئله بهویژه در بررسی فیلم اسنایدر اهمیت دارد. او بسیاری از تصاویر و لحظات شاخص کمیک را با دقت بصری فراوان بازسازی میکند، اما بازسازی یک تصویر الزاماً به معنای حفظ جایگاه انتقادی آن نیست. یک تصویر واحد میتواند در صفحهی کمیک کارکردی انتقادی داشته باشد و در پردهی سینما، بهواسطهی موسیقی، تدوین و طراحی حرکت، به لحظهای هیجانانگیز تبدیل شود.
البته چنین نتیجهای نباید بدون تحلیل دقیق هر صحنه تعمیم داده شود. پرسش پژوهشی این نیست که آیا نمایش خشونت در سینما ذاتاً ستایشگرانه است؛ پرسش این است که چگونه ابزارهای زیباییشناختی فیلم، رابطهی مخاطب با خشونت و شخصیتهای قهرماننما را تغییر میدهند.
۶. دکتر منهتن و مسئلهی تجربهی زمان
دکتر منهتن یکی از مهمترین نمونههای پیوند فرم و ایده در Watchmen است. درک او از زمان با تجربهی معمول انسانی تفاوت دارد؛ گذشته، حال و آینده برای او بهگونهای به هم پیوند خوردهاند که ترتیب زمانی رایج، معنای همیشگی خود را از دست میدهد.
کمیک میتواند این تصور را با استفاده از همنشینی قابها و روایتهایی که میان زمانهای مختلف حرکت میکنند، به شیوهای خاص عرضه کند. خواننده در هر لحظه با صفحهای روبهروست که اجزای آن در کنار یکدیگر قرار دارند، حتی اگر رویدادهای تصویرشده از نظر داستانی متعلق به زمانهای متفاوت باشند.
این ساختار با وضعیت ادراکی دکتر منهتن ارتباط پیدا میکند: او زمان را صرفاً بهصورت رشتهای از لحظات جداگانه تجربه نمیکند. البته نباید میان ترتیب فیزیکی قابهای کمیک و آگاهی شخصیت، معادلهای کامل برقرار کرد؛ این شباهت بیشتر یک امکان تفسیری است تا همارزی مطلق.
سینما نیز میتواند از طریق تدوین غیرخطی، تکرار تصاویر و جابهجایی میان گذشته و آینده، برداشت متعارف از زمان را مختل کند. بااینحال، نحوهی مواجههی مخاطب با این تصاویر متفاوت است. فیلم زمان نمایش را تحت کنترل خود دارد، در حالی که خوانندهی کمیک میتواند در صفحات مکث کند و روابط زمانی را با سرعت دلخواه خود بررسی کند.
بنابراین، مسئلهی اقتباس از دکتر منهتن، صرفاً نمایش تواناییهای فراانسانی او نیست. فیلم باید راهی بیابد تا تفاوت بنیادین او با ادراک انسانی را به تجربهای سینمایی تبدیل کند؛ تجربهای که در عین وفاداری به ایدهی اصلی، الزاماً از همان سازوکارهای کتاب پیروی نمیکند.
۷. پایانبندی؛ حفظ رویداد یا حفظ کارکرد اخلاقی؟
یکی از مهمترین تفاوتهای اقتباس سال ۲۰۰۹ با کمیک اصلی، پایانبندی آن است. در کمیک، نقشهی اوزیماندیاس به خلق موجودی عظیم و بیگانهمانند منتهی میشود که با حمله به نیویورک، فاجعهای جمعی پدید میآورد. در فیلم اسنایدر، این سازوکار با انفجارهایی مرتبط با دکتر منهتن جایگزین میشود و او بهعنوان تهدیدی مشترک برای قدرتهای جهانی معرفی میشود.
این تغییر صرفاً جایگزینی یک تصویر با تصویری دیگر نیست. هر دو پایان بر ایجاد تهدیدی فراگیر برای واداشتن قدرتهای جهانی به توقف خصومت تأکید دارند، اما ماهیت تهدید و نحوهی نسبتدادن مسئولیت در آنها تفاوت دارد.
در نسخهی کمیک، موجودی بیگانهنما و طرحی که پشت آن قرار دارد، رابطهی پیچیدهای میان فریب، قربانیکردن انسانها و تولید دشمنی مشترک ایجاد میکند. در فیلم، پیوند دادن فاجعه به دکتر منهتن از ظرفیت نمادین شخصیت او و ترس جهانی از قدرتی تقریباً مهارنشدنی استفاده میکند.
این تغییر را میتوان از دو منظر بررسی کرد. از یک سو، فیلم تلاش میکند راهحلی سینمایی برای مسئلهای روایی پیدا کند و تهدیدی بسازد که در چارچوب جهان خود فیلم قابلفهم باشد. از سوی دیگر، جایگزینی عامل فاجعه، رابطهی میان توطئه، مسئولیت و برداشت مخاطب از شخصیتها را تغییر میدهد.
در اینجا یک اصل مهم نظریهی اقتباس آشکار میشود: وفاداری به کارکرد یک رویداد لزوماً به معنای وفاداری به شکل ظاهری آن نیست؛ اما تغییر شکل نیز تضمین نمیکند که کارکرد اصلی بدون تغییر باقی بماند. هر تغییر باید بر اساس پیامدهای روایی، سیاسی و اخلاقی آن بررسی شود.
بنابراین، برای داوری دربارهی پایان فیلم نمیتوان تنها پرسید که آیا نتیجهی نهایی مشابه کمیک است یا خیر. پرسش دقیقتر آن است که آیا این جایگزینی همان نوع پرسشهای اخلاقی را ایجاد میکند و آیا رابطهی میان تصمیم اوزیماندیاس، فاجعهی جمعی و امکان توجیه خشونت در هر دو نسخه یکسان باقی میماند.
۸. آیا فیلم اسنایدر شکست خورده است؟
برای پاسخ به این پرسش، باید معیار داوری را روشن کنیم. اگر معیار، انتقال خط اصلی داستان، بسیاری از شخصیتها و شمار قابلتوجهی از تصاویر شاخص کمیک باشد، فیلم اسنایدر در بخشهای مهمی از مأموریت خود موفق عمل میکند. اگر معیار، بازتولید کامل ساختار صفحه، روایتهای متنی مکمل و تجربهی خاص خواندن کمیک باشد، محدودیتهای اقتباس آشکار میشوند. اما این دو معیار یکسان نیستند و نباید یکی را جایگزین دیگری کرد.
فیلم یک اثر مستقل در رسانهی سینماست. میتوان آن را بر اساس میزانسن، تدوین، طراحی صحنه، بازیها، موسیقی و منطق بصری خودش ارزیابی کرد. در مقابل، کمیک اصلی از طریق ابزارهایی معنا تولید میکند که تماماً به سینما منتقلشدنی نیستند. این تفاوت بهخودیخود ثابت نمیکند که فیلم ارزش هنری ندارد یا شکست خورده است.
در واقع، فیلم اسنایدر نمونهای مفید برای مطالعهی همین تناقض است: هرچه یک اقتباس به ظاهر اثر اصلی وفادارتر باشد، ممکن است این پرسش جدیتر مطرح شود که آیا صرفاً ظاهر آن را بازسازی کرده یا به منطق درونیاش نیز دست یافته است.
از سوی دیگر، اقتباس نباید الزاماً نسخهای جایگزین برای اثر اصلی باشد. نظریهپردازانی چون لیندا هاچن در کتاب A Theory of Adaptation بر این نکته تأکید میکنند که اقتباس را میتوان همزمان بهعنوان فرایند انتقال و بهعنوان اثری مستقل بررسی کرد. این دیدگاه امکان میدهد که بهجای مقایسهی سادهی وفاداری و خیانت، به تغییرات رسانهای و معنایی توجه کنیم.
از این منظر، فیلم اسنایدر نه نسخهای بیواسطه از Watchmen، بلکه قرائتی سینمایی از آن است؛ قرائتی که برخی از ویژگیهای اثر اصلی را حفظ میکند، برخی را حذف میکند و در بعضی موارد معنای تازهای میسازد.
۹. نتیجهگیری: غیرقابلاقتباس یا وابسته به رسانه؟
عبارت «Watchmen غیرقابلاقتباس است» زمانی سودمند است که بهعنوان یک ادعای نظری دقیق فهمیده شود، نه حکمی مطلق دربارهی ناتوانی سینما.
این اثر غیرقابلاقتباس نیست، اگر منظورمان امکان ساخت فیلمی بر اساس داستان آن باشد. اما اگر مقصود، انتقال کامل تجربهی فرمی، روایی و فکری کمیک به سینما بدون دگرگونی باشد، این ادعا به مسئلهای جدیتر اشاره میکند.
قدرت Watchmen در جداییناپذیری نسبی فرم و محتواست. شبکهی قابها، تقارن صفحات، روایتهای مکمل، بازیهای بصری و روابط میان زمانهای مختلف، فقط ابزارهایی برای عرضهی داستان نیستند؛ آنها در شکلگیری معنای داستان مشارکت دارند. تغییر رسانه، این روابط را ناگزیر دگرگون میکند.
بااینحال، دگرگونی لزوماً معادل شکست نیست. اقتباس میتواند از طریق امکانات تازهی سینما به تفسیر دیگری از اثر برسد. آنچه نمیتوان انتظار داشت، حفظ کامل همهی ویژگیهای دو رسانه در یک اثر واحد است.
در نهایت، دشواری Watchmen از این واقعیت سرچشمه میگیرد که اثر نهتنها داستانی دربارهی ابرقهرمانان، قدرت و اخلاق است، بلکه نمونهای از چگونگی اندیشیدن از طریق خودِ رسانهی کمیک نیز به شمار میرود. هر اقتباس سینمایی باید تصمیم بگیرد کدام بخش از این تجربه را حفظ کند، کدام را تغییر دهد و در برابر کدام بخش ناگزیر از پذیرش فقدان باشد.
بنابراین، پرسش نهایی شاید این نباشد که «چرا Watchmen را نمیتوان اقتباس کرد؟» بلکه این باشد: وقتی هویت هنری یک اثر در شیوهی روایتکردن آن نیز نهفته است، اقتباس تا کجا میتواند شکل روایت را تغییر دهد، بیآنکه معنای اثر را به چیزی دیگر تبدیل کند؟
کامنتها (0)